بنام خدا که به اراده او ما انسانها به دنيا مي آييم و از دنيا ميرويم
من ساعت گوشيمو شبه: 2شنبه(1388/4/29)زنگ گذاشتم
که صبح ساعت(4:30)بيدار شم درس بخونم
که جمعه همين هفته کنکور معماری دارم يعني88/5/2
خلاصه 4:30صبح گوشيم زنگ خوردو بيدار شدم
دستو صورتمو شستم و رفتم تو اتاق خوابم شروع به خوندن کردم
تا ساعت شد 5 دقيقه به 6 صبح ,که من خيلي خوابم مي امد
تصميم گرفتم يکي2ساعتي بخوابم ,وقتي دراز کشيدم بعد از 1 يا 2 دقيقه خوابم برد
وقتي خوابم برد احساس کردم نميتونم خوب نفس بکشم
يک لحظه بيدار شدم ولي نيميتونستم از جام بلند شم
و چشام بسته شد
روي زمين سينه خيز رفتم تا راهرو حالم خيلي بد بود
ديدم بابام تو آشپزخونست و مي خواد بره سر کار
بابام به طرف من نگاه کرد و به زور گفتم حالم خيلي بده دارم ميميرم
بابام با حالت گريه گفت :واي خدا ,و خواست به طرفم بياد
ولي نميدونم چرا جوري رفت بيرون که انگاري منو اصلا نديده بود
(انگار دسته خودش نبود و من فکر ميکنم اون احساسات پدرانه بود که اون
حرفو زد و خواست به طرفم بياد)
و بدونه اينکه بخوام سرپا وايستادم.
و يه قدم راه رفتم تو اين يه قدم احساس کردم دارم ميميرم
و گفتم خدايا, الان نه ,من خيلي کاردارم ,يا حسين,
و احساس کردم فايده اي نداره از خدا خواستم مامانمم ببينم وبعد بميرم
حالم خيلي بد بود دستامو گذاشتم رو ديوار
و من نتونستم مامانمو ببينم
بعد از يکي2ثانيه چشام باز شد و ديدم که تو رختخوابم
فهميدم که جسمم تو اتاق بود ,از وقتي که داشتم سينه خيز ميرفتم من روح بودم
گريه ام در امد ,دوست داشتم بلند داد بزنمو گريه کنم ,
همش فکر میکردم اگه میمردم....
بد از چند دقيقه دوباره خوابم برد و بد از چند ساعت بيدار شدم
و خيلي به اين قضيه فکر کردم به خودم گفتم:شايد همش خواب بوده,
براي اينکه بفهمم خواب بوده يا نه
صحنه هايي که ديده بودمو بياد آوردم
يادم امد که بابام داشت ميرفت سره کار
پيراهنه سفيد چهار خونه اي پوشيده بود
منتظر شدم تا بابام از سره کار بياد
ساعت 6 بعد از ظهر شد که بابام امد
از اتاق امدم بيرون به بابام نگاه کردم
ديدم بابام همون
پيراهنو پوشيده..............
خدا يه زندگي دوباره بهم داده
خدايا شکرت
شما فکر کنين اين اتفاق براي شما پيش بياد
ولي به شما فرصت برگشتن ندن
آيا قبلش بازم گناه ميکنين
اين اتفاق براي همه ما پيش مياد
و همه ما از اين دنيا ميريم
و چون نميدونيم کي از اين دنيا ميريم پس بهتره گناه نکنيم
چون معلوم نيست فرصت جبران کردنه گناهانمونو داشته باشيم
پس بهتره از الان گناه نکنيم و به فکر جبران کردنه گناهامون باشيم.
دو قدم بيش نيست اين همه راه راه نزديک شد
سخن کوتاه از الان شروع کنيد که وقت نيست